یه غریب بی نشون ...

 

دلم از خيلی روزا...

بزرگداشت فریدون فروغی بود...

خیلیا اومده بودن...منم...

از اون که میگفت فریدون واسه ی اون مریض پول بیمارستانشو حساب کرد

تا پیر مردیکه میخواست تبلیغ هتلش در کیش رو بکنه و میگفت که فری تو کیش واسه یه پسر

بچه که پول باباش تموم شده بوده یه سی دی بازی خرید وبیشتر از بچه باباش خوشحال شد

تا  اون کسی که شعرای اردلان سرفراز و چن تای دیگه رو به اسم خودش زد وبخاطر فریدون و

بزرگداشتش...هیشکی اعتراض کرد...

وفقط یکی انگاری راس میگفت که تو جوونی دوست فریدون بوده ودخترای کوچه اسب وگاری

صداشون میکردن...که فریدون...

هیچی بابا...فقط میدونم فروغی صدای ملی ایران بوده...

فقط میدونم تو اون جمع بجز بچه های ترانه فقط سعید معظمی وفرزاد حسنی دوستام بودن...

شایدم دوست واقعی فریدون... سعید جان بعد از جلسه واسم تو یه ورق نوشت:

خون بهای عشق قیمت نداره/...خوابت ببره عزیز دل...

ومن به این فکر میکنم که چقدر خوابیدن فرق داره با اینکه آدمو خواب ببره... مث حرفای دوستم:

این مرده رو آبم نمیبره/ خستم ولی خوابم نمیبره

این قله ها اوج سقوطمه/ تا پای پرتابم نمیبره...

بین این همه نمیدونم...

فقط میدونم که یه سر باید برم دارینوش...

آخه...

دلم از خیلی روزا با کسی نیست...

شاید میدونست  وقتی میخوند که هیشکی به یادش نیس...بجز خودش که خودشم هیچوقت از

یاد آدم نمیره...

مث حسین پناهی...

میدونست که دیگه دلی نمیمونه که جور دل کبوتر بزنه. بابایی!..

واسه همینم خوند وخوند خوند...:

غم بی کسی اسیرت میکنه

تا بخوای بجنبی پیرت میکنه...

همین...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٥/۸/٦ - حسین متولیان