یه غریب بی نشون ...

 

فاصله

تو...

امروز توی دانشگاه علامه با محمد جان صالح علا و مسعود جان امامی و امیر پیرنهان و میلاد تهرانی و میلاد اکبری و نیلوفر لاریپور و علی بحرینی یه شهر بارونیو دوست داشتنی رو تجربه کردیم که دلچسب بود...به بهانه ی نشست ترانه سرایی این ترانه رو خوندم...به جان همین واژه ها میخواستم ترانه های جدیدمو اینجا ننویسم...ولی به احترام نگاههای دوست داشتنی ِ بچه های علامه و محبتشون به این ترانه همینجا به بند میکشمش تا همه بدونن عشق از زمین شروع میشه...

میخوای خاموشمون کن تا ببینی

من و این شمع  هر دو نیمه جونیم

من و این شمع میسوزیم از عشق

نمیتونیم تا فردا بمونیم

 

حضورت - رفتنت - هر دو عذابه

شبیهِ رقص ِ زرد و سرخ ِ برگه

هوایی توی رگهای منو شمع!

که بودن با تو مرگه بی تو مرگه

 

هوا رو تا از این شعله بگیری

تنش میلرزه و خاموش میشه

تو رو از من بگیرن مرگ حقه

تو باید باشی اما تا همیشه

 

تو رو از من بگیرن مرگ حقه

به من حق میدیو آروم میری

بهت حق میدمو میمیرم از عشق

نمیشه حقمو از من بگیری؟

 

ولی تزریق ِ تو ، توی رگِ من

مث ِ بازی ِ تلخ ِ شمع و باده

مث ِ بازی ِ مرگ ِ عاشقا که

همه میمیرن اما ایستاده

 

 

تو هم مرگی برام هم زندگیمی

باید با فاصله از هم بشینیم

من و تو باید از هم دور باشیم

ولی همدیگه رو حتما ببینیم

 


میخوای خاموشمون کن...


همین...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸۸/۸/۱٢ - حسین متولیان