یه غریب بی نشون ...

 

دردت به جونم

 تو...

گفتم : دردت به جونم

ترسیده بود و تنش داشت میلرزید... بی اختیار بغلش کردم

گرم بود و لرزان... دلم گرفت...آخه انگار ازهمه چی خسته بود ...انگار دلش نمی خواست این روزای تلخو ببینه ...

دلش نمیخواست آخر بهارش به زمستون پیوند بخوره...

بهش گفتم عیب نداره...صبر کن...درد داشت... به خودش می پیچید!

دلم گرفت

بغلش کردمو گفتم دردت به جونم...

گریه کرد و سبک شد و رفت...

***

از تو چه پنهون ترسیده ام!

از تو چه پنهون در عین گرما دارم می لرزم... دلم گرفته...از همه چی خسته ام...کاش این روزای تلخو نمیدیدم...

کاش باهارم به زمستون پیوند نمیخورد...

درد دارم...ببین! دارم به خودم میپیچم

اما اگه بازم بیاد و حالش همینجوری باشه بهش میگم "دردت به جونم..."

************

١-نوشته ی بالا رو تقدیم میکنم به فاطمه خواهر عزیزم که جدیدا برام مجازی هم شده...حتما به وبلاگش سر بزنین

2-سجده های سر به هوا توی نمایشگاه خوب فروخت...اگه بشه گفت 2500 جلد از3000جلدش رفت...منتظر نقد ها و نظر ها می مونم

3-دلگیرم...از این روزگار که نور رو بر نمیتابه

۴-عذر میخوام از همه عزیزانم که بدلیل ناخوشی و دلگرفتگی نتونستم کامنتهاشونو پاسخ بگم

۵-از پرشین بلاگ عزیزم ممنونم که شب عروسی حافظ جان رو بادستای مهدی موسوی میرکلایی عزیز بهم هدیه داد...مخصوصا از اقلیما پولاد زاد بزرگوار...

۶-از همه ی شما مهر بانان بابت محبوب شدنم سپاسگزارم به خصوص اون عزیزانی که کامنت میذارن لینک کردن منو و به خصوص تر از عزیزی که با ناسزا گفتن یادم میندازه که شاید بعضیها هم منو دوست نداشته باشن...

همین!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸۸/۳/۳٠ - حسین متولیان