یه غریب بی نشون ...

 

به نام قاصدک

به نام ِقاصدک

سلام...که اسم خودشه

"همیشه خوش خبر باشی پسر"...عزیز جون اینو بهم گفت وقتی بهش خبر دادم:

خبر اول :

درست همین اطراف ... یکروز قبل از تولد خودم قراره یه بار دیگه متولد بشم ... اینبار بجای اینکه از آغوش ِ کسی که عاشقشم ، در آغوش کسی که... ۵ شنبه بیست و هفتم فروردین ... عروسیم مبارک...

خبر دوم :

نمایشگاه کتاب تهران - اردی بهشت ٨٨ - انتشارات شانی - دفتر ِغزلِ "سجده های سر به هوا" رو میتونید تهیه کنید ... این مجموعه هر غزلش تقدیم به یکی از عزیزانمه به همراه مقدمه ی چاپ نشده ای از "محمد صالح علای عزیز" و طراحی جلدی که زحمتش رو "اردشیر رستمی" گرامی و دوست داشتنی ( همون بازیگر نقش شهریار) کشیده...

خبر سوم :

جشن واره ی ترانه های سرزمین مادری برای بار سومین داره برگزار میشه...دو دوره ی اول در دوره ی ریاست جمهوری و دولت فرهیخته ی آقای خاتمی عزیز بوده و پس از چند سال وقفه ، این دوره در آستانه ی انتخابات ریاست جمهوری برگزار میشه که حتما معتبر ترین جایزه ی ترانه ای کشوره و نوید دهنده ی توجه به فرهنگ و هنر... اگر توفیق باشه در این جشن واره شرکت خواهم کرد...

دعا کنید....برای خوشبختی من و همسر عزیزم...برای موفقیت "سجده های سر به هوا"...و برای رشد و اعتلای فرهنگ عزیزمون...

همیشه خوش خبر باشی... عزیزجون اینو بهم گفت...

منم گفتم...نه...فقط دستشو بوسیدم وقتی که رو به آسمون دعاهامو آمین میگفت...

همین!

Image and video hosting by TinyPic

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸۸/۱/٢٦ - حسین متولیان

باهارت مبارک عزیز

یا تو ...(ع)

گفتی: چه غریبانه شروع شد امسالمون

گفتم: حساب کن ببین چند چند پاس کردی پارسالتو؟

گفتی:سر انگشتی میشه چند تا آرزوی همیشه نرسیده و...

گفتم: چند تا غم همیشگی و موندگارو...

گفتی:چند تا نصفه لب خنده ی گذرا و...

گفتم: ولش کن...بگذریم

گفتی: چن تا جای خالی سر سفره هست امسال؟

گفتم:نمیشه به جاهای پر فکر کنی که اگه خالی شدن دلمون نسوزه؟...نشنیدی انگار!

گفتی:بانوی بیداری(مادر مهرداد نصرتی)و سیامک پیشدادیان و نادر ابراهیمی عزیزمون!

گفتم:باردیگر مردی که دوست میداشتم عمو خسرو شکیبایی( هر دوتا مون بغض کردیم)

گفتی:مادر منصوره لمسو و احمد آقالو و عزیز جون...آخ که قصه های عزیزجون چه شنیدنی بود...

گفتم:مادر آقای ابطحی و مادر بزرگ المیرا آقازاده و منوچهر احترامی و این آخر هم مادر نوید محمدی...

گفتی:بیا به جاهای پُرِ سر سفره فکر کنیم که اگه خالی شدن دلمون نسوزه...نشنیدم انگار!

گفتم: دل که میسوزه...ببین چقدر بهشت کم داریم روی زمین؟...چقد مادر که زیرپاشون بهشت بود رو صورتشون خاکه؟...حافظو باز کن ببین فال امسالمون چیه؟

گفتی: تو بخون! همینجوری که لبخند رو لبته... بخون تا منم اشک شوقمو پاک کنم!

گفتم: شادم تصور میکنی وقتی ندانی         لبخندهای شادی و غم فرق دارند

گفتی: بلند بخون که منم بشنوم!

گفتم :اینکه خوندم از حافظ نبود...

گفتی:برام حافظ بخون...با صدای همه ی اونایی که هستن و نیستن!

گفتم: اشکامو نبین لطفا..."حافظ با خنده میگه :باهارت مبارک عزیز"

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸۸/۱/٢ - حسین متولیان