یه غریب بی نشون ...

 

این روزها

سلام
این روزها حالم خیلی خوب است...
فکر میکنم مشکل خشکسالی برطرف شده...زیاد میبارم...
باران رفیق خوبی است برای تنهاییهایم...
هر کس را میبینم دوست دارمش این روزها...و کلمه هایم گستاخ شده اند...
کاش بفهمد... نمیدانم...شاید نفهمد بهتر باشد...کار از ؛دارم عاشق میشوم ؛ گذشته است... هنوز هم عاشقانه دوستش دارم...

؛آل احمد؛همیشه حرفهای زیادی برای گفتن داشته...بخوان!...خودت میفهمی عزیز!...
راستی از فتحی شقاقی تا امیر آباد نصفه شبها خیلی قشنگ است کنار اتوبان...باور کن!

باور کن صدای من است که از پشت پنجره هرشب برایت لالایی میخوانم...و کودکم که کنار نبودنت بغض میکند...مامانی!

برهمه ی پلاکهای ۹ جهان جای لبهای مرا میتوانی پیدا کنی...

مثل خودت که نْه را پلاک کرده ای و به گردنت آویخته ای عزیز...کاش بجای شیر مرا و کودکم را از سیگار و بغض میگرفتی...گستاخی ام را ببخش...و بپذیر از من همین را که:
دوستت دارم وتاوان آن هر چه باشد...باشد...
همین!

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٧/٢/٢۱ - حسین متولیان