یه غریب بی نشون ...

 

بازی يلدا

به نام او

 احسان با یه دختر کولی ازم خواستن منم بازی کنم ... ولی من رسم بازیو بلد نبودم...واسه همینم به احترام هرکدومشون ۵ تا نوشتم رو هم ده تا...جخ خیلی واسه گفتن حرف داشتم...ولی آستر گرفتم که دل مهربون هم ولایتیای بارونو رگباری نکنم...ته بازی رو هم عوض کردم...اگه دوس داشتی یه خط یادگاری ازم واسم بنویس... همین

همه دوستام هم دعوتن...نمیتونم کسیو انتخاب کنم...واسه همینم همه دعوتین...

۱- عاشقترم هنوز...

۲-هر روز دیوونه ترم...

۳-من مدتهاست مرده

۴-وای از دل بارونی بارون که خرابشم...به ابرا قسم!

۵-خیلی دلم تنگ شده...

۶-میخندم که گریه هامو نبینی...

۷-بوی کافور میدم...بوی سدر...بوی خاک کف خونه ی تاریک همیشگی شدن

۸-راستشو بخواین آدم نیستم...نمیدونم چی ام...شاید یه قاصدک...شاید یه قفس... شاید یه ...نه هیچ آهویی نباید بترسه...مطمئن باشین...آدم نیستم

۹-دوس دارم مسیح باشم با همه مهربونیش...واسه همینم اونایی که میدونن...میدونن که دشمنامم دوس دارم...گاهی حتی بیشتر از دوستام ازم خوبی میبینن

 تو از من چی میدونی؟... خط بعدی مال توئه...

۱۰-...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٥/۱٠/۱۳ - حسین متولیان

ناصريا...

به نام او

نه...ننوشتم!

از ناصر هیچی تا امروز ننوشتم...

ننوشتم

که نخواستم هیچوقت از اسم عزیزش بالا برم...

ننوشتم

که اگه قلم دس میگرفتم

یا پیراهن کاغذ به خون افطار میکرد...

یا اشک تار چشم کنسرت نبودنش میشد...

راستی مهران سراجیان امروز فلوت زد....

واسه کنسرت آخر ناصر...وسط حیاط تالار وحدت...

چهار شبانه روزه که خوابم در حد روزی نیم ساعتم نبوده

چار شبانه روزه که جسمشو ندارم....امشب دوباره رفت بندر....

بهش گفتم چرا میری بندر؟ مگه اینجا چی کم داری؟ گفت: خسته شدم....

رفت و زخمی برگشت.......

تو رو خدا یکی منو بزنه...یکی یه کاری بکنه

من...من ...من...من برات مرثیه گفتم ناصر!....میفهمی؟...

آخه چرا همش به شوخی میگذرونی؟...چرا جدی نمیگیری منو که دیگه نمیبینمت؟

ناصریا و نینا رو که یتیم شدن...ببین پشت همه پنجره ها  داره بارون میباره

بردنش بندر....رفت تا به همون تیغ بی وفا و دستای نامرد بگه: ...

آی جنوب !

مردی که در نسیم وشرجی  رد گامهایت را پی کرد

و در نگاه عمودی آفتاب گم شد

اکنون با مادیانی سپید باز آمده

عریان و بی نقاب

سر شار از قصه های مهربانی و رنگین کمان

تا بخواند:

نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink;        ۱۳۸٥/۱٠/٤ - حسین متولیان